تبليغاتX
ابناخون
  ابناخون

اجتماعی - ادبی

 

بیست و پنجم مهر 1388

 

دست پسرم سوخته من مثل مرغ پرکنده از چهارشنبه شب و روز ندارم

با اینکه می دونم سوختگیش زیاد نیست و شاید به اندازه التهاب قلب خودم نباشه ولی کاش دستای منو می بریدن و دستای کوچولوی کاوه عزیزم تاول نمی زد.

الان هم می خوامبرم پانسمانشو باز کنم اصلا دلشو ندارم


 

 

بیست و یکم مهر 1388

 

ملاحت - کاوه

محمدعلی

هادی

احسان

فرزاد

علی

ماگامید

ستایشی

مژده

الهام

آرزو

 

 

.5

بیستم مهر 1388

 

روزهای عجیبی در حال گذار هستن

از  ملاحتم  هیچ خبری ندارم حتی تو نت لااقل قبلا منو از لیستاش پاکنکرده بود وقتی میومد تو نت می فهمیدم حالش خوبه و خیالم راحت بود هر روز صبح که چراغ روشنشو می دیدم مثل یه احوالپرسی بود برام ولی الان ...

هر روز از کنار خونشون رد میشمو اون نفس عمیق مشترک وقتی به تقاطع اتوبان و کردستان میرسم قلبم مثل قلب یه پرنده بال و پر ریخته پیر رو به فروافتادن که در حال تجربه آخرین پروازه می زنه

دوستای خوبم در این روزهای سرد منو همراهی می کنن و باانرژی گرفتن از اونهاست که هنوز سر پا هستم به خصوص بچه ام که مثل خودم محبت می کنه بی منت و دلیل و از صمیم قلب روزای سخت بیماری پا به پام اومده روزای تلخ تنهایی همدمم بوده بعدا در مورد دوستای خوبم که با من در ارتباط هستن می نویسم

کلاس زبان به کندی پیش میره بدون انگیزه و سرد

آخ ملاحت که چقدر دلم برات تنگ شده عزیزم

 

 

سیزدهم مهر 1388

 

وای که چقدر حرف دارم برای اینجا نوشتن ولی انرژیشو ندارم

این نظر یکی از دوستانم در مورد منه :

نمی دونم چقدر درسته شمانظر بدید

و اما تو

بهترین مشاور دنیا هستی

من جای تو بودم تغییر مسیر می دادم به سمت مشاوره

 برای اینکه مشاور باشی چند تا پارامتر لازمه که تو داری همه رو

اولا باید باهوش باشی و زیر و بم همه چیو ببینی که تو هستی

با تجربه باشی

که هستی

خوب بتونی ارتباط برقرار کنی که تو می تونی

بتونی طرف رو به مسیری بکشونی که عمیق ترین حرفاشو که به هیچ کس نمیگه به تو بگه

و از طرفی تحلیل عمیقی از همه چیز می تونی بکنی

به این ترتیب می تونی ت شخیص خیلی خوبی درباره مشکلات دیگران داشته باشی

و راه حل بدی

از طرفی شخصیت دلسوز و همدمی داری

اینشخصیت باعث میشه دیگران بهت اعتماد کنن

و تو رو از خدشون بدونن

فقط یه مشکل داری

که حل شدن اون برای تو توی هر مسیری که باشی لازمه

 مشکلات شخصیت در مورد زندگی خانوادگیت

این موضوع باید تمام و کمال حل بشه

برای اینکه بتونی یک مشاور خوب باشی باید خودت کمترین میزان ناراحتی های درونی رو داشته باشی

و حتما از مهم ترین جنبه های زندگی تامین باشی

منظورم عشق و سکس و خانواده هست

احتمال میدم حرفم ناراحتت کرده باشه

ببخشید اگه اینطوره

ترجیح میدم با تو بیرحم باشم

و دوست دارم تو هم با من همینطور باشی

من و تو مسیر خوبی رو داریم میریم

داریم به هم با صداقت بیرحمانه ای کمک می کنیم

 

 

یه شعری برای ...

چهارم مهر 1388

 

منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست ...

 

 

بازم برای محمد علی عزیزم همدرد و هم سنگرم

سی و یکم شهریور 1388

 

روزهای سرد و خفقان عمر ما رو مرور می کنه و این نسل سوخته دوباره داره تجربه هزینه های دوره گذارو میده

 

کشتار

 

تجاوز

 

شکنجه

 

زندان

 

دروغگویی و عوام فریبی

 

دیگر به روزهایی رسیده ایم که ایستادن پای شعار پشت تریبون " به نام هستی بخش ، با آرزوی آزادی خلق ایران " دانشگاه صنعتی اصفهان پر رنگتر میشه و کسانی که به این درد کهنه در دوران نوجوانی و دانشجویی که از نهاد زخمی ما و امثال مابرمی آمد خندیده بودن امروز در داغ عزیزان در خون تپیده خود گریسته اند .

 

و غمهای دوری و جدایی و جور زمانه دیگر واقعی شده  و کسی برای ازدواج کردن ندا و ترانه با رقیب گریه نمی کنه ناله برای مرگ نداهاو سروشهای آزادی هست دیگه برای گریه کردن نیاز به شمع و اتاق خالی و سیگار نیست قطعه 309 آرام و سیاه از اشکهای من و تو سیراب میشه.

 

 

 

البته مهم نیست هر چند روح و تن من زیر بار جور و ظلم و شکنجه نابود شده اما اسم پسرم کاوه است . وقتی بهش می گم شعار بده دستای کوچیکشو مشت می کنه و تکون می ده و شعار میده و منو ناخود آگاه به یاد شعر " رویش ناگزیر جوانه " میندازه .

 

 

آنگونه که هستیم

بیست و چهارم شهریور 1388

 

منى که من از خود ساخته ام آمال من است
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم چیزى باشم که تو می خواهى
و تو هم.
می توانى انتخاب کنى من را بخواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى
می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم
و من هم
می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى
و من هم
چرا که ما هر دو انسانیم.
اين جهان مملو از انسانهاست
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدیدباشد

 

 

شکلات تلخ

هفتم شهریور 1388

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

 

 

آه

دوم شهریور 1388

 

      غزل ...

                            نگاه ...

                                     سکوت ... آفتاب ...

                                                            پنجره ... تو ...

نه! نثرنیست، نه! درهم شکسته شاعرتو

در آفتاب غزل بارها بخار شده

و باز گریه نموده فقط به خاطر تو

کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش

و آب ریخته پشت خودش مسافر تو!

نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده

خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو

اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است

همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو

شهاب سوخته دل به هر دری زده است

مگرعبور کند روزی از مجاور تو

  

پلیسها همه در جستجوی خود هستند

که گم شدست خیابان درون عابر تو!!

 

 

خواب

یکم شهریور 1388

 

خواب دیدم ملاحت منو برده یه عروسی و لباسهای زیبایی پوشیده بود

ولی معلوم بود  ناراحته ولی وقتی رفتیم توی تالار که شبیه تالار های زرتشتی ها تو یزد بود بالاش نقش فروهر داشت با شیشه های رنگی خیلی باستانی و قشنگ بود

برگشتنی باز ملاحتم با اون لباس و دامن بلند چاک دار سنگدوزی شده قشنگش با کفشهای پاشنه بلند در حالی که دست منو گرفته بود و با یه دستش دامنشو جمع کرده بود می اومد که یه هو سی اومد و می خواست ما رو ببره که من اونو نجات دادم زود پریدم از یه صخره بالا و دستشو گرفتم کشیدمش بالا و ملاحت عزیزم خندید

و توی ماشین منو بوسید ولی از اول تا آخر خواب حتی یک کلمه هم حرف نزد فقط انگار تمام احساساتشو می شد خوند من همه حالتهاشو درک  می کردم

خیلی خواب خوبی بود تا دو سه روز حال مثبتی داشتم و همینطور دلم براش ضعف می رفت . و میره هنوز

آخه قبل از اینکه این خواب ببینم چند روزی بود  حالم خیلی بد شده بود تحملم طاق شده بود همش دلم می خواست گریه کنم بعد از اون مشکلی که دولت محترم ایجاد کرد برام خیلی تنهایی بهم فشار میاره هر روز بعد از کلاس زبان دلم می خواد گریه کنم که نمی تونم

رفتم یه سری عکس از تپه های والفجر انداختم و یه سری عکس از ...

آخ که چقدر حرف دارم آخ ...

 

 
 

من خیلی حرف زدن رو دوست داشتم گفتم بیام اینجا حرف بزنم
شاید بخوام باور نکنم ماها بیشتر حرفامون برای نزدنه
mkz_mkz2@yahoo.com

 


 
Blog Skin